X
تبلیغات
داستان های جالب
تاريخ : دوشنبه هشتم آبان 1391 | 16:35 | نویسنده : فاطمه |

گندم های هفت سین به گندم های آسیاب گفتند :

قصه ی ما گرچه نان نداشت ، اما پایانی سبز داشت !

پایان سالتان سبز باد . :)

عیدتون مبارک .


کارت پستال نوروز 1393,عکس تبریک نوروز 1393,کارت سالنو 93 ,عکس تبریک عیدنوروز93,عکس نوشته عید 93,یا مقلب القلوب 1393,تبریک سال نو 93,عکس تبریک بهار93,عکس نوروزت مبارکباد,سفره نوروز 1393 با تبریک عید,اس ام اس تبریک عید93,پیامک تبریک عید با عکس,نوشته های تبریک عید با عکس,کارت پستال دست ساز سال نو 1393,تبریک دلنوازانه عیدنوروز رسمی و عاشقانه,تبریک سال جدید,کارت نوشته عید,کارت ویزیت تبریک عیدنوروز,ecart norooz93,cartpostal عیدنوروز93,تبریک نوشته عیدانه مبارک,تبریک فرا رسیدن بهار زندگی,بهار 1393 مبارک,عید93,بایرام مبارک,تبریک بایرام 1393

عکس   دانلود كتاب الكترونيكي آداب نوروزی، آنها که ماند و آنها که فراموش شد






تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 13:21 | نویسنده : فاطمه |

در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد . سپس در گوشه ای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از مسیر برمیدارد .

برخی از بزرگان ثروتنمد با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند ، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند . بسیاری از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند . هیچ یک از آنان کاری به سنگ نداشتند .

یک مرد روستایی با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید . بارش را زمین گذاشت و سعی کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد . او بعد از زور زدن ها و عرق ریختن های زیاد بالاخره موفق شد . هنگامی که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آنها را به دوش بگیرد و به راهش دامه دهد ، متوجه شد کیسه ای زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است . کیسه را باز کرد پر از سکه های طلا بود . و یادداشتی از جانب شاه که این سکه ها مال کسی است که سنگ را از جاده کنار بزند .

آن مرد روستایی چیزی را می دانست که بسیاری از ما نمی دانیم .!!

هر مانعی ، فرصتی است تا وضعیتمان را بهبود بخشیم .



تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن 1392 | 15:55 | نویسنده : فاطمه |
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم
 شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى،
 یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان ! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد.
شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد یا کنا در ؟ :)



تاريخ : چهارشنبه بیستم آذر 1392 | 20:5 | نویسنده : فاطمه |

بر سر مزار  كشيشي نوشته شده است :

كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم .

بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير دهم .

بعد ها کشورم را هم بزر گ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. 

در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم .

 اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم

 دنيا را هم تغيير دهم!!!!



تاريخ : چهارشنبه هشتم آبان 1392 | 15:4 | نویسنده : فاطمه |
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی

آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش

می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!


گنجشک و آتش



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 10:15 | نویسنده : فاطمه |

مرد ثروتمندی که مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود ، پس از مراجعه مباشر ، از او پرسید :
- از خانه چه خبر ؟
مباشر : خبر خوشی ندارم قربان ! سگ شما مرد !!!
- سگ بیچاره ! ولی چرا ؟؟؟ چه چیز باعث مرگ او شد ؟
مباشر : پرخوری قربان !
- پرخوری ؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت ؟
مباشر : گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد !
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید ؟
مباشر : همه اسب‌های پدرتان مردند قربان !!!

.- چه گفتی ؟ همه آنها مردند ؟
مباشر : بله قربان !!! همه آنها از کار زیادی مردند !
- برای چه این قدر کار کردند ؟
مباشر : برای اینکه آب بیاورند قربان !!!
- گفتی آب ؟ آب برای چه ؟
مباشر : برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان !!!
- کدام آتش را ؟
مباشر : آه قربان ! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد !!!

- پس خانه پدرم سوخت ؟؟؟ علت آتش سوزی چه بود ؟
مباشر : فکر میکنم که شعله های شمع باعث این کار شد قربان !
- گفتی شمع ؟ کدام شمع ؟
مباشر : شمع هایی که برای تشییع جنازه مادرتان استفاده شد قربان !!!
- مادرم هم مرد ؟
مباشر : بله قربان !!! زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان !!!
- کدام حادثه ؟
مباشر : حادثه مرگ پدرتان قربان !
- پدرم هم مرد ؟
مباشر : بله قربان ! مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت !
- کدام خبر را ؟
مباشر : خبرهای بد قربان ! بانک شما ورشکست شد و اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت هم در این دنیا اعتبار ندارید !



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 | 14:24 | نویسنده : فاطمه |

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد.

آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.

 زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم الاغت سنگ بشود».
 
آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»  :D



تاريخ : پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 | 16:22 | نویسنده : فاطمه |
چرا نباید به یک رستوران 5 ستاره رفت ؟

گارسون : چه میل دارید؟ آب میوه؟ سودا؟ شکلات؟ مایلو (شیر شکلات)؟ یا قهوه؟

مشتری : لطفا یک چای !

گارسون : چای سیلان؟ چای گیاهی؟  چای سرد یا چای سبز؟

مشتری: سیلان لطفا

گارسون: چه جور میل دارید؟ با شیر یا بدون شیر؟

مشتری: با شیر لطفا

گارسون: شیر؟ پودر شیر یا شیر غلیظ شده؟

مشتری: شیر غلیظ شده لطفا

گارسون: شیر بز، شیر شتر یا شیر گاو؟

مشتری: لطفا شیر گاو.

گارسون: شیر گاوهای مناطق قطبی یا شیر گاوهای آفریقایی؟

مشتری: فکر کنم چای بدون شیر بخورم بهتره

گارسون: با شیرین کننده میل دارید یا با شکر یا با عسل؟

مشتری: با شکر

گارسون: شکر چغندر قند یا شکر نیشکر؟

مشتری: با شکر نیشکر لطفا

گارسون: شکر سفید، قهوه ای یا زرد؟

مشتری: لطفا چای را فراموش کنید فقط یک لیوان آب به من بدهید

گارسون: آب معدنی یا آب بدون گاز؟

مشتری: آب معدنی

گارسون: طعم دار یا بدون طعم؟

مشتری: ای بمیـــــــــــری الهــــــــی!!

ترجیح میدم از تشنگی بمیرم !



تاريخ : دوشنبه سی و یکم تیر 1392 | 12:44 | نویسنده : فاطمه |

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود :
۱-
مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲-
یک عنصر اصلی باران اسیدی است
۳-
وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است
۴-
استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵-
باعث فرسایش اجسام می شود
۶-
حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند.
۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است
عنوان پروژه دانشجوی فوق بود : ما چقدر زود باور هستیم


عکس | تصویر  | بک گراند | تصویر زمینه | عکس آب | عکس دریا | تصویر آب | تصویر دریا | آب زیبا | دریای زیبا | عکس قطرات آب | تصویر قطرات آب | عکس قطره ها آب | تصویر قطره های آب | قطرات ریز آب | تلولو قطرات آب |تصویر درخشش قطرات آب |عکس درخشش قطرات آب | قطرات زیبا و دیدنی آب| عکس قطرات دریا | تصویر زیبای قطرات آب دریا



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 | 10:32 | نویسنده : فاطمه |
مبلغ اسلامی بود .

در یکی از مراکز اسلامی لندن.
عمرش را گذاشته
بود روی این کار.

تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می


پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .

می گفت : چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را


برگردانم یا نه !

آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این


را زیاد دادی ...


گذشت و به مقصد رسیدیم .


موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم

.

پرسیدم بابت چی ؟


گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم


اما هنوز کمی مردد بودم .


وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .


با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم


فردا خدمت می رسیم


تعریف می کرد :

تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .


من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت

می فروختم ...


این ماجرارا که شنیدم دیدم چقدر وضع ما مذهبی ها خطرناک است .

شاید بد نباشد که به خودمان باز گردیم و ببینیم که روزی چند بار و به

چه قیمتی تمام اعتقادات و مذهبمان را می فروشیم ؟!

 

جملات زیبا گیله مرد



تاريخ : دوشنبه بیستم خرداد 1392 | 13:10 | نویسنده : فاطمه |

نازد به خودش خدا که حیدر دارد

دریای فضائلی مطهر دارد

همتای علی نخواهد آمد والله

صد بار اگر کعبه ترک بردارد

میلاد حضرت علی و روز پدر به همه بابا های عزیز مخصوصا بابای عزیز خودم مباااااارک :)



SMS  روز مرد + عکس ویژه روز پدر




تاريخ : پنجشنبه دوم خرداد 1392 | 18:3 | نویسنده : فاطمه |

خواندمت گل تا بدانی از همه گل ها سری

یک جهان گل دیدم و اما تو چیز دیگری

خوب میدانی چرا ؟؟؟

چون هم زن و هم مادری

روزت مبارک مامانی جووووووونم  

 


 


12


024



تاريخ : چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 | 0:1 | نویسنده : فاطمه |

مردی‎ ‎در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها‎ ‎بدون

تزیین بودند، اما بعضی ها هم ‏طرحهای ظریفی داشتند .زن قیمت گلدانها را پرسید‎ ‎و شگفت زده دریافت

که قیمت همه آنها یکی است .او پرسید:چرا گلدانهای نقش ‏دار و‎ ‎گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چر

ا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان‎ ‎پول گلدان ساده را می گیری؟

فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته‎ ‎ام می گیرم. زیبایی رایگان است‎ !

%دانلود تصاویر استاک با کیفیت بالا از گلدان گل



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 | 13:14 | نویسنده : فاطمه |

سیب شود رویتان، سرخ و سپید و قشنگ


سبز شود جانتان، سبز و بلند و کمند


سیر شود کامتان، از کرم کردگار


سکه شود کارتان، روزیتان برقرار


ماهی عمرت بود، پرحرکت و پر تلاش


غم بشود سنجدی، رخت ببندد یواش


پر ز حلاوت شود، چون سمنو زندگی


غرق سعادت شود، شیوه این بندگی ...







تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 | 10:8 | نویسنده : فاطمه |

یه داستان زیبا :

سالها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان مشغول کار بودم، با دختری به نام «لیزا» آشنا شدم که از بیماری نادری رنج می برد. ظاهراً تنها شانس بهبودی او، گرفتن خون از برادر هفت ساله اش بود، چرا که آن پسر نیز قبلا آن بیماری را گرفته بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود.

پزشک معالج، وضعیت بیماری لیزا را برای برادر هفت ساله او توضیح داد و سپس از آن پسرک پرسید: آیا برای بهبودی خواهرت حاضری به اون خون اهدا کنی؟


پسر کوچولو اندکی مکث کرد و از دکتر پرسید: اگه این کار رو بکنم خواهرم زنده می مونه؟

دکتر جواب داد: بله. وپسرک نفس عمیقی کشید و قبول کرد.

او را درکنارتخت خواهرش خواباندند ودستگاه انتقال خون رابه بدنش وصل کردند. پسرک به خواهرش نگاه می کرد و لبخند می زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت:آیا من به بهشت می رم؟! ...
پسرک با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود،چون فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهد!

«زندگی واقعی شما زمانی است که کاری برای کسی انجام دهید که توان جبران محبت شما را نداشته باشد.»




تاريخ : سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 | 14:2 | نویسنده : فاطمه |

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .

 پرسید :

- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟

پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :

- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .

می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .

- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا

آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .

 

 

صفت اول :

می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .

اسم این دست خداست .

او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .

 

صفت دوم :

گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .

پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

 

صفت سوم :

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .

بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

 

صفت چهارم :

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .

پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .

 

صفت پنجم :

همیشه اثری از خود به جا می گذارد .

بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .




تاريخ : سه شنبه یکم اسفند 1391 | 21:52 | نویسنده : فاطمه |

خوابيده بودم؛

در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم .

 به هر روزي كه نگاه م ي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود .

يكي مال من و يكي ما ل خد ا. جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم.

 خاطرات خوب، خاطرات بد، زيباييها، لبخندها،شيريني ها، مصيبت ها، ...

 همه و همه را مي ديدم.

اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم،

همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها،ترس ها، درد ها، بيچارگي ها.

با ناراحتي به خدا گفتم :

روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري.

هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم .

 چگونه، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها، مصيبت ها و دردمندي

ها تنها رها كني؟

خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت :

فرزندم! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخي و شادي، درگرفتاري و

خوشبختي.

من به قول خود وفا كردم،

هرگز تو را تنها نگذاشتم،

هرگز تو را رها نكردم،

حتي براي لحظه اي،

آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني، جاي پاي من است ، وقتي كه

 تو را به دوش كشيده بودم !!!


تاريخ : سه شنبه هفدهم بهمن 1391 | 16:30 | نویسنده : فاطمه |

با نام نبی بکن مزین نفست


تا خالق تو بیمه کند جان و تنت


ای انکه ز عاشقان قرآن هستی


خوشبوی کن از نام محمد دهنت


میلاد حضرت رسول و امام جعفر صادق مبااااااااااااااارک


میلاد رسول اکرم (ص)




تاريخ : دوشنبه نهم بهمن 1391 | 22:12 | نویسنده : فاطمه |
عکس های منتخب روز – 3

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.

روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت...

بچه ها، ببینید؛ همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.

دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد:

«در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.

البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.»



تاريخ : چهارشنبه چهارم بهمن 1391 | 14:14 | نویسنده : فاطمه |

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:


آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است

برنارد شاو هم سریع جواب میدهد:

بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!!!

این داستان مقدمه ایست بر این ضرب المثل : کلوخ انداز را پاداش سنگ است .



تاريخ : جمعه بیست و نهم دی 1391 | 18:21 | نویسنده : فاطمه |

روزی مردی زیر سایه‌ی درخت گردویی نشست تا خستگی در کند در

 

این موقع چشمش به کدو تنبل‌هایی که آن طرف سبز شده بودند افتاد


و


گفت: خدایا! همه‌ی کارهایت عجیب و غریب است! کدوی به این

 

بزرگی را روی بوته‌ای به این کوچکی می‌رویانی و گردوهای به این

 

 کوچکی را روی درخت به این بزرگی!

 

 همین که حرفش تمام شد گردویی از درخت به ضرب بر سرش افتاد.

 

مرد بلافاصله از جا جست و به آسمان نظر انداخت و گفت: خدایا!

 

خطایم را ببخش! دیگر در کارت دخالت نمی‌کنم چون هیچ معلوم نبود

 

اگر روی این درخت به جای گردو، کدو تنبل رویانده بودی الان چه

 

بلایی به سر من آمده بود !!!


عکس های شگفت انگیز و زیبا از درخت ها

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 | 15:37 | نویسنده : فاطمه |

دو آتش نشان وارد جنگلی می شوند تا آتش کوچکی را خاموش کنند .


آخر کار وقتی از جنگل بیرون می آیند و میروند کنار رودخانه ،


صورت یکی شان کثیف است و صورت آن یکی  تمیزاست .



سوال : کدامشان صورتش را می شوید ؟


جواب : آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکر


میکند صورت خودش هم همان طور است. اما آن که صورتش تمیز


است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به خودش  می


گوید : حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم.  



جملات زیبا گیله مرد


حالا فکر کنیم چندین بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما


از رفتار بد دیگران به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته ایم یا


، وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی نیست یه کمی


باید به خودمون شک کنیم!!





تاريخ : چهارشنبه بیستم دی 1391 | 14:21 | نویسنده : فاطمه |

 کاروان می آید از شهر دمشق


  برسرِ خاکِ شهِ سلطان عشق


 کاروان با خود رباب آورده است


  بهر اصغر شیر وآب آورده است


 کاروان آمد ولی اکبرنداشت


   ام لیلا شبه پیغمبر نداشت


 کاروان آمد ولی شاهی نبود


   بربنی هاشم دگر ماهی نبود ...





تاريخ : چهارشنبه سیزدهم دی 1391 | 22:57 | نویسنده : فاطمه |

خــــدا تنها روزنه امیدی است كه هیچگاه بسته



 نمی شود،

تنها كسی است كه با دهان بسته هم می توان صدایش



كرد،


با پای شكسته هم می توان سراغش رفت،



 تنها خریداریست كه اجناس شكسته را بهتر



 برمی دارد،


تنها كسی است كه وقتی همه رفتند می ماند،



 وقتی همه پشت كردند آغوش می گشاید،



وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود


و 

تنها سلطانی است كه دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه


با تنبیه كردن.


خـــــــــــدا را برایتان آرزو دارم ...


 



تاريخ : چهارشنبه ششم دی 1391 | 14:7 | نویسنده : فاطمه |
شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی
باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،
شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داريم . . . .

یلداتون مبــــــــــــارک

pic15 www.3et.ir 1 جمله های زیبا برای شب یلدا

آجیل و فواید آن چیست ؟ taknaz.ir




تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 | 16:56 | نویسنده : فاطمه |
دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند . در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند .

دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت : ” امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد . ”

آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به دریاچه ای رسیدند . تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند .

همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین میکشد . شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد.

مرد که خود را از مرگ حتمی نجات یافته دید ، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد : ” امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد” 

دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید : ” وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک میکنی ؟ ”

مرد پاسخ داد : ” وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود . ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی .

  

نتیجه اخلاقی : یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود.



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 | 14:22 | نویسنده : فاطمه |

آنه تكرار غريبانه ي روزها يت چگونه گذشت
وقتي روشني چشمهايت در پشت پرده هاي مه آلود اندوه پنهان بود
بامن بگو از لحظه لحظه هاي مبهم كودكيت,
از تنهايي معصومانه ي دستها
آيا ميداني كه در هجوم دردها و غم هايت و در گيرودار ملال آور
دوران زندگيت حقيقت زلالي درياچه ي نقره اي نهفته بود؟
آنه
اكنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه ي طلايي خورشيد دوستي بسپاري و
در آبي بيكران مهرباني ها به پرواز در آيي
و اينك آن شكفتن و سبز شدن در انتظار توست

در انتظار تو...

 

!



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | 15:46 | نویسنده : فاطمه |
دانشجویی به استادش گفت:

استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟

دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید !



تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر 1391 | 13:56 | نویسنده : فاطمه |

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟

یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام

بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

 



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 | 13:59 | نویسنده : فاطمه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.